۱۴۰۵ اردیبهشت ۲۵, جمعه

شب‌ِ بلندِ ایران

 ز دیوارها پر از نفسِ بغض و «پرهیز»

نان از سفره رفت و امید از نگاه‌ها
خورشید مانده پشتِ غبارِ شب‌گریز


هر روز، مردمانِ نجیب و صبورِ ما
تاوان می‌دهند به جرمِ سکوتِ تیز



یک سو جوان که آرزویش نفس کشیدن است
یک سو هراس، پشتِ نقابِ زر و ستیز


ایران، تو خسته‌ای، ولی از نفس نیفت
در ریشه‌هات مانده هنوز آتشِ تمیز


روزی دوباره پنجره‌ها باز می‌شوند
وقتی که دستِ عشق درآید به رستخیز


نه ظلم می‌ماند و نه این شبِ بلند
تاریخ، بارها زده بر سینه‌اش گریز


از خاکِ درد، لاله فراوان دمیده است
این سرزمین همیشه بلند است و ستیز