۱۴۰۵ اردیبهشت ۲۳, چهارشنبه

آژیر خطر

 موشک‌ها که می‌آیند،

آسمان دیگر آسمان نیست؛
سقفی‌ست ترک‌خورده از صدای ترس،
و شهر، شبیه کودکی‌ست که
در گوشه‌ای زانو بغل کرده باشد.


در موشک‌باران،
آدم‌ها فقط خانه‌هایشان را از دست نمی‌دهند،
خنده‌های ناتمام،
چای‌های سردشده روی میز،
و رؤیاهایی را گم می‌کنند
که قرار بود فردا زندگی شوند.


چه تلخ است
که صدای آژیر
از لالایی مادرها بلندتر شود،
و کودکان
قبل از یاد گرفتن شعر،
پناه گرفتن را بلد باشند.


اما عجیب است…
میان این همه دود و آوار،
هنوز کسی چراغی روشن می‌کند،
هنوز مادری نان می‌پزد،
هنوز دستی، دست دیگری را محکم می‌گیرد


موشک باران

موشک‌باران یعنی

ثانیه‌هایی که بوی مرگ می‌دهند؛
یعنی دل‌هایی که
با هر انفجار،
چند سال پیرتر می‌شوند.