۱۴۰۵ فروردین ۳۰, یکشنبه

دوگانگی

 گیر افتاده‌ام…میانِ روشنایی‌ای که مبهوت می‌کند

و تاریکی‌ای که می‌بلعد.

دنیا،
همان‌قدر که زیباست،
بی‌رحم است.

تاریخ را که ورق می‌زنم،
یک کلمه
از لابه‌لای تمامِ سطرها بیرون می‌ریزد:
«ظلم».

و صحنه‌ای کهنه
که فقط بازیگرهایش عوض می‌شوند
امروز،
جای ظالم و مظلوم
دوباره
تعویض شده است


۱۴۰۵ فروردین ۲۱, جمعه

 نه ….به مرگی که به نام عدالت تحمیل می‌شود.  نه ….به طنابی که صدای زندگی را خاموش می‌کند.



هیچ انسانی

حق ندارد

پایانِ انسانِ دیگر را امضا کند


۱۴۰۵ فروردین ۱۸, سه‌شنبه

دلنوشته و نقاشی «رقص گور»

 گاهی این خشم

آن‌قدر جمع می‌شود

که دیگر در سینه جا نمی‌گیرد…

می‌ریزد بیرون

نه به شکل فریاد،

بلکه به شکل رقصی تلخ

بر خاکی که هنوز

بوی رفتن می‌دهد.





رقصیدن بر سر گورها

نه از شادی‌ست،

نه از بی‌حسی…

از زخمی‌ست

که سال‌هاست

مرهم ندیده.


در سرزمینی که

بعضی دردها

اجازه‌ی گفتن ندارند،

بدن

جای زبان را می‌گیرد…

پاها

آن‌چه را دل نمی‌تواند

بیان کند

به زمین می‌کوبند.


این رقص،

حرمت‌شکنی نیست،

روایتِ بغضی‌ست

که راهی برای عبور نداشته…

نوعی جنگِ بی‌صدا

با فراموشی.


انگار آدم‌ها

می‌خواهند ثابت کنند

هنوز زنده‌اند….

حتی اگر

روی خاطره‌ی مردگان

قدم بزنند.


و چه تلخ است

وقتی زندگی

برای اثبات خودش

ناچار می‌شود

از دل مرگ عبور کند


۱۴۰۵ فروردین ۱۷, دوشنبه

تن زخمی وطنم…

 جنگ که شروع می‌شود، فقط صدا نیست… فقط انفجار نیست…

جنگ یعنی هر گلوله، تکه‌ای از جان یک سرزمین را با خودش می‌بَرد.


این روزها، انگار هر شلیک، زخمی تازه بر تن ایران می‌زند.

نه فقط بر خاکش… بر دل مردمی که با هر صدا می‌لرزند، با هر خبر فرو می‌ریزند.

گلوله‌ها فقط دیوارها را خراب نمی‌کنند،

آن‌ها امید را نشانه می‌گیرند، آرامش را می‌دزدند، و آینده را تکه‌تکه می‌کنند.


در میان دود و صدا،

مادرانی هستند که دلشان با هر انفجار می‌ریزد،

جوان‌هایی که به‌جای رؤیا، صدای جنگ در گوششان مانده،

و مردمی که هنوز، با تمام ترس، ایستاده‌اند… فقط برای اینکه زنده بمانند.


و در همین روزهای تاریک،

زخم فقط از جنگ نیست…

جوانانی هم هستند که به‌دست حکومتی که باید پناه باشد،

به مرگ سپرده می‌شوند.



اعدام… واژه‌ای که این روزها بیش از همیشه سنگینی می‌کند،

وقتی زندگیِ جوانی، به‌جای آینده، به پایان گره می‌خورد.


ایران، این روزها زخمی است…

زخمی از جنس صداهایی که تمام نمی‌شوند،

از جنس اشک‌هایی که دیده نمی‌شوند،

از جنس دل‌هایی که زیر بار این همه درد، آرام و بی‌صدا می‌شکنند


حق جوانی

جوان بودند؛

با رؤیاهایی ساده، با دل‌هایی پر از امید، با آینده‌ای که هنوز نوشته نشده بود.

اما طناب، پیش از آنکه زندگی فرصت شکفتن بدهد، پایان را تحمیل کرد.



در سرزمینی که باید بوی زندگی بدهد، گاهی صدای خاموش شدن نفس‌ها بلندتر از هر فریادی است.

جوانانی که نه جرمشان مرگ بود، نه آرزویشان خاموشی؛

فقط خواستند آزاد باشند،

فقط خواستند «انسان» بمانند.


اعدام، پایان یک زندگی نیست؛

آغاز زخمی است بر وجدان یک ملت.

مادری که چشم‌انتظار می‌ماند،

دوستی که خاطرات را مرور می‌کند،

و نسلی که هر روز بیشتر می‌فهمد

ترس، ابزارِ ماندگاریِ ظلم است.


اما تاریخ نشان داده

هیچ صدایی برای همیشه خاموش نمی‌ماند.

نام‌ها می‌روند،

اما آرزوها در دل مردم ریشه می‌دوانند.


«نه» گفتن،

آغاز راه است.

نه به ترس،

نه به خاموشی،

و نه به هر آنچه انسان را از آزادی محروم می‌کند.


و روزی خواهد رسید

که جوان بودن

دیگر جرم نباشد

و نفس کشیدنی بدیهی……