گاهی آدم بینِ «ماندن» و «رفتن» گم نمیشود؛
بینِ خاطرهها گم میشود…
بینِ صدای مادری که میگوید «مواظب خودت باش»
و رویایی که آنطرفِ مرزها دست تکان میدهد.
این تصویر، فقط یک آدمِ خسته نیست؛
روایتِ نسلیست که
با چمدانهای نیمهبسته،
با قلبهای پُر از ترس،
و با هزار سؤالِ بیجواب
بزرگ شد.
نسلی که عشق را خواست،
آرامش را خواست،
آینده را خواست…
اما همیشه چیزی کم بود؛
امنیت، آزادی، امید…
گاهی آنقدر فکر میکنی
که حتی خودت را هم فراموش میکنی.
میانِ «اگر بروم…»
و «اگر بمانم…»
روحت آرامآرام فرسوده میشود.
و دردناکتر از همه،
این است که هیچ راهی
بدونِ دلتنگی نیست.
اما هنوز،
تهِ همین تاریکیِ مدادی،
یک نورِ کوچک هست؛
همان امیدی که نمیگذارد آدم
کاملاً فرو بریزد
