موشکها که میآیند،
آسمان دیگر آسمان نیست؛
سقفیست ترکخورده از صدای ترس،
و شهر، شبیه کودکیست که
در گوشهای زانو بغل کرده باشد.
در موشکباران،
آدمها فقط خانههایشان را از دست نمیدهند،
خندههای ناتمام،
چایهای سردشده روی میز،
و رؤیاهایی را گم میکنند
که قرار بود فردا زندگی شوند.
چه تلخ است
که صدای آژیر
از لالایی مادرها بلندتر شود،
و کودکان
قبل از یاد گرفتن شعر،
پناه گرفتن را بلد باشند.
اما عجیب است…
میان این همه دود و آوار،
هنوز کسی چراغی روشن میکند،
هنوز مادری نان میپزد،
هنوز دستی، دست دیگری را محکم میگیرد