۱۴۰۵ خرداد ۲۳, شنبه

قلم در خون


قلم در خون می‌زنم،
از خونِ دل…
از همان سرخیِ خاموشی که سال‌ها در سینه مانده و کسی صدایش را نشنیده است.





هر واژه‌ای که می‌نویسم،
تکه‌ای از من است که روی کاغذ جا می‌ماند.
انگار میان سطرها دفن می‌شوم
و کسی نمی‌داند این نوشته‌ها
فقط جمله نیستند،
ردِ نفس‌هایی‌اند که با حسرت کشیده شده‌اند.

قلم در خون می‌زنم،
چون اشک دیگر توان گفتن ندارد.
چون بعضی دردها آن‌قدر عمیق‌اند
که جوهر از بیانشان عاجز می‌شود.
باید از جان خرج کرد،
باید از قلب نوشت،
تا شاید سنگینی این بغضِ کهنه
اندکی سبک شود.

گاهی فکر می‌کنم
آدم‌ها نوشته‌ها را می‌خوانند،
اما زخم‌های پشت واژه‌ها را نه.
لبخندها را می‌بینند،
اما شب‌هایی را که برای ساختن همان لبخند گریسته‌ایم، هرگز.

و من هنوز می‌نویسم…
با دستی خسته،
با دلی پر از خاطره،
با امیدی کم‌سو که شاید روزی
کسی میان این سطرهای خونین
دردِ ناگفته‌ام را بخواند
و بفهمد که بعضی نوشته‌ها،
فقط نوشته نیستند؛
فریادهایی‌اند که
قلم در خون سروده است.