از خون جوانان وطن، هنوز لاله میدمد…
سرزمینی که هر وجب خاکش با رؤیاهای نسلی جوان آمیخته است؛ نسلی که خواست زندگی کند، بخندد، آزاد نفس بکشد و آیندهای روشنتر بسازد.
اما چه بسیار جوانانی که سهمشان از زندگی، گلوله بود و زندان و طناب دار.
چه بسیار چشمهایی که برای فردا میدرخشیدند و پیش از طلوع خورشید خاموش شدند.
نامهایشان شاید از تیتر خبرها پاک شود، اما از حافظهی مردم هرگز.
این روزها، میان هیاهوی جنگ و صدای انفجارها، انگار درد انسان فراموش شده است.
در آنسوی هر آمار و هر خبر، قلبی میتپید، مادری دعا میکرد، پدری امید داشت و جوانی آرزوهایش را در آغوش میکشید.
میگویند لاله از خون شهیدان میروید.
پس ایران باید دشتی از لاله باشد؛
از لالههای سرخی که از خون جوانانش سر برآوردهاند،
از خون آنان که خواستند زندگی کنند اما مرگ به استقبالشان آمد.
و تاریخ خواهد نوشت:
که نسلی بود که زیر سایهی ترس ایستاد،
زیر سایهی جنگ ایستاد،
زیر سایهی اعدام و سرکوب ایستاد،
اما رؤیای آزادی را از یاد نبرد.
شاید روزی برسد که دیگر هیچ مادری لباس سیاه بر تن نکند،
هیچ پدری چشمانتظار آخرین ملاقات نباشد،
و هیچ جوانی به جرم رؤیا داشتن، جانش را از دست ندهد.
تا آن روز،
لالهها شاهد خواهند بود؛
شاهد خونهای ناحقی که بر خاک ایران ریخت،
و شاهد مردمی که با همهی زخمهایشان،
هنوز ایران را دوست دارند
