……… فقط شما را به نگاه دعوت میکنم
نویسنده شما باشید…..
ایرانم🤍
آزادانه قلمم را میرقصانم بروی کاغذی از جنس مفهوم آزادی …
از خون جوانان وطن، هنوز لاله میدمد…
سرزمینی که هر وجب خاکش با رؤیاهای نسلی جوان آمیخته است؛ نسلی که خواست زندگی کند، بخندد، آزاد نفس بکشد و آیندهای روشنتر بسازد.
قلم در خون میزنم،
از خونِ دل…
از همان سرخیِ خاموشی که سالها در سینه مانده و کسی صدایش را نشنیده است.
گاهی میان این همه دویدن، باید کمی ایستاد. باید چای نوشید و به صدای باران گوش داد. پنجره را باز کن؛ بگذار نسیم خنک شبانه، غبار خستگی را از روحت پاک کند. در این لحظه، هر کجا که هستی، بدان که تنها نیستی؛ ما با هم از پسِ تاریکی عبور میکنیم و به استقبال فردا میرویم...»اینجا صدای سکوت است؛ جایی که کلمات از پشت امواج هوا، راهی به سوی قلبهای بیقرار پیدا میکنند.شب، نه یک زمان برای پایان، که آغازی است برای مرور خاطراتی که لابهلای روزمرگیها جا ماندهاند. در این تاریکی آرامبخش، به آسمان نگاه کن؛ ستارهها روشنتر از همیشه حرف دلت را میزنند. گوش بسپار به آوای شبانه، شاید این همان آرامشی باشد که مدتهاست در هیاهوی شهر گم کرده بودی...»
ز دیوارها پر از نفسِ بغض و «پرهیز»
نان از سفره رفت و امید از نگاهها
خورشید مانده پشتِ غبارِ شبگریز
هر روز، مردمانِ نجیب و صبورِ ما
تاوان میدهند به جرمِ سکوتِ تیز
گاهی آدم بینِ «ماندن» و «رفتن» گم نمیشود؛
بینِ خاطرهها گم میشود…
بینِ صدای مادری که میگوید «مواظب خودت باش»
و رویایی که آنطرفِ مرزها دست تکان میدهد.
موشکها که میآیند،
آسمان دیگر آسمان نیست؛
سقفیست ترکخورده از صدای ترس،
و شهر، شبیه کودکیست که
در گوشهای زانو بغل کرده باشد.
در موشکباران،
آدمها فقط خانههایشان را از دست نمیدهند،
خندههای ناتمام،
چایهای سردشده روی میز،
و رؤیاهایی را گم میکنند
که قرار بود فردا زندگی شوند.
چه تلخ است
که صدای آژیر
از لالایی مادرها بلندتر شود،
و کودکان
قبل از یاد گرفتن شعر،
پناه گرفتن را بلد باشند.
اما عجیب است…
میان این همه دود و آوار،
هنوز کسی چراغی روشن میکند،
هنوز مادری نان میپزد،
هنوز دستی، دست دیگری را محکم میگیرد