گاهی این خشم
آنقدر جمع میشود
که دیگر در سینه جا نمیگیرد…
میریزد بیرون
نه به شکل فریاد،
بلکه به شکل رقصی تلخ
بر خاکی که هنوز
بوی رفتن میدهد.
رقصیدن بر سر گورها
نه از شادیست،
نه از بیحسی…
از زخمیست
که سالهاست
مرهم ندیده.
در سرزمینی که
بعضی دردها
اجازهی گفتن ندارند،
بدن
جای زبان را میگیرد…
پاها
آنچه را دل نمیتواند
بیان کند
به زمین میکوبند.
این رقص،
حرمتشکنی نیست،
روایتِ بغضیست
که راهی برای عبور نداشته…
نوعی جنگِ بیصدا
با فراموشی.
انگار آدمها
میخواهند ثابت کنند
هنوز زندهاند….
حتی اگر
روی خاطرهی مردگان
قدم بزنند.
و چه تلخ است
وقتی زندگی
برای اثبات خودش
ناچار میشود
از دل مرگ عبور کند
