۱۴۰۵ فروردین ۱۷, دوشنبه

تن زخمی وطنم…

 جنگ که شروع می‌شود، فقط صدا نیست… فقط انفجار نیست…

جنگ یعنی هر گلوله، تکه‌ای از جان یک سرزمین را با خودش می‌بَرد.


این روزها، انگار هر شلیک، زخمی تازه بر تن ایران می‌زند.

نه فقط بر خاکش… بر دل مردمی که با هر صدا می‌لرزند، با هر خبر فرو می‌ریزند.

گلوله‌ها فقط دیوارها را خراب نمی‌کنند،

آن‌ها امید را نشانه می‌گیرند، آرامش را می‌دزدند، و آینده را تکه‌تکه می‌کنند.


در میان دود و صدا،

مادرانی هستند که دلشان با هر انفجار می‌ریزد،

جوان‌هایی که به‌جای رؤیا، صدای جنگ در گوششان مانده،

و مردمی که هنوز، با تمام ترس، ایستاده‌اند… فقط برای اینکه زنده بمانند.


و در همین روزهای تاریک،

زخم فقط از جنگ نیست…

جوانانی هم هستند که به‌دست حکومتی که باید پناه باشد،

به مرگ سپرده می‌شوند.



اعدام… واژه‌ای که این روزها بیش از همیشه سنگینی می‌کند،

وقتی زندگیِ جوانی، به‌جای آینده، به پایان گره می‌خورد.


ایران، این روزها زخمی است…

زخمی از جنس صداهایی که تمام نمی‌شوند،

از جنس اشک‌هایی که دیده نمی‌شوند،

از جنس دل‌هایی که زیر بار این همه درد، آرام و بی‌صدا می‌شکنند