۱۴۰۴ آذر ۳۰, یکشنبه

 در سرزمینی

که دیوارها گوش دارند

و سکوت

پر سر و صداتر از فریاد است


آدم‌ها

حرف‌هایشان را

در جیب‌هایشان مچاله می‌کنند

و لبخند

نقابِ اجباریِ زنده‌ماندن است.


اینجا

نفس کشیدن

مجوز می‌خواهد

و فکر کردن

اتهام است.


شب

زودتر از ساعت می‌آید

و چراغ‌ها

نه از تاریکی

که از ترس خاموش می‌شوند.


قلم‌ها

یا شکسته‌اند

یا یاد گرفته‌اند

چطور دروغ را

مودبانه بنویسند.


کسی را ندیدی

که حقیقت را

بلند گفته باشد

و بهایش

تنهایی نبوده باشد.


در این خاک

آزادی

واژه‌ای‌ست

که فقط در کتاب‌ها

اجازه‌ی زندگی دارد.


و مردم

مردمی که تاریخ را

با استخوان‌هایشان نوشته‌اند

ایستاده‌اند

اما خم

ساکت

اما خشمگین.


ایران

تو را

در مشت‌های بسته

و دهان‌های دوخته

زندانی کرده‌اند

اما نمی‌دانند

که خفقان

همیشه

پیش‌درآمدِ انفجار است.