در سرزمینی
که دیوارها گوش دارند
و سکوت
پر سر و صداتر از فریاد است
آدمها
حرفهایشان را
در جیبهایشان مچاله میکنند
و لبخند
نقابِ اجباریِ زندهماندن است.
اینجا
نفس کشیدن
مجوز میخواهد
و فکر کردن
اتهام است.
شب
زودتر از ساعت میآید
و چراغها
نه از تاریکی
که از ترس خاموش میشوند.
قلمها
یا شکستهاند
یا یاد گرفتهاند
چطور دروغ را
مودبانه بنویسند.
کسی را ندیدی
که حقیقت را
بلند گفته باشد
و بهایش
تنهایی نبوده باشد.
در این خاک
آزادی
واژهایست
که فقط در کتابها
اجازهی زندگی دارد.
و مردم
مردمی که تاریخ را
با استخوانهایشان نوشتهاند
ایستادهاند
اما خم
ساکت
اما خشمگین.
ایران
تو را
در مشتهای بسته
و دهانهای دوخته
زندانی کردهاند
اما نمیدانند
که خفقان
همیشه
پیشدرآمدِ انفجار است.