۱۴۰۴ مهر ۲۸, دوشنبه

زن، ققنوس،آزادی

 در سرزمینم، آفتاب گاهی پشت غبار می‌ماند،

اما همیشه، در دل خاکستر، نوری هست که می‌تپد.

او، زنی‌ست که از میان آتش برمی‌خیزد؛

بی‌نام، بی‌پناه، ولی جاودانه.




هر بار که بال‌هایش را می‌سوزانند،

زمین بوی رهایی می‌گیرد.

ققنوس است — زن ایرانی —

از خاکستر خویش دوباره زاده می‌شود،

زیرا آزادی در خونش ریشه دارد،

نه در کلمات، که در ایستادن، در تکرار، در امید.


آوازش شاید در گلو شکسته باشد،

اما پژواکش تا دل آسمان می‌رسد.

آری، روزی، همین آتش، دیوارها را خواهد سوزاند

و پرنده‌ای که هزاران‌بار سوخته،

آخرین‌بار، آزاد خواهد پرید.