«وطن، یعنی همین خاک که این روزها زیر گامهای لرزانِ ترس و گامهای استوارِ اعتراض، بیصدا درد میکشد. ایرانِ من، اینبار سقفِ خانههایت نه از باران، که از هراسِ موشک و بمباران خیس است. چقدر سهمِ یک سرزمین میتواند اضطراب باشد؟ یک روز در جبهههای جنگ و یک روز در کوچههایی که نامشان با فریادِ حقخواهی لرزید.
ما نسلِ دیدن و نشنیدن بودیم، اما حالا میانِ میدان ایستادهایم؛ در یک سو سایهی سیاه جنگ که نَفَسِ آرامش را بریده، و در سوی دیگر، بغضی که سالهاست میخواهد راهی به سوی آزادی و فردا باز کند. وطن، برای ما دیگر فقط یک واژه نیست؛ زخمی است که روی تنمان داریم و نوری است که در انتهای این تونلِ تاریک، به دنبالش میگردیم.
ایران، بمان و دوباره سبز شو؛ حتی اگر امروز، رنگِ خاکستریِ آوار و سرخیِ خون، چشمانمان را ابری کرده باشد.»
