چهلم…
عدد نیست.
زخم است؛
زخمی که چهل روز است روی دلِ یک سرزمین مانده
و هنوز تازه است.
چهلم، قرارِ دلهاییست
که نیامده بودند برای رفتن،
ایستاده بودند برای زندگی.
امروز،
نامها آرام روی لبها میچرخند
مثل دانههای تسبیحی که هر کدامشان
یک مادر را خم کرده،
یک خانه را ساکت کرده،
و یک خیابان را دلتنگ.
چهلم یعنی
کسی هنوز پشتِ در اتاقی
منتظر صدای قدمهاییست
که دیگر برنمیگردد.
یعنی سفرهای هنوز برای یک نفر کم است
و نگاهها هنوز ناخودآگاه
به همان جای خالی برمیگردد.
در چهلمِ آنها
نه فقط خاک،
که دلِ ما هم تازهبهتازه دفن میشود.
و من،
دور از آن خیابانها،
دور از آن صداها،
اما درست وسطِ این داغ ایستادهام.
مهاجرت
فاصله را زیاد میکند،
اما اندوه را نه.
چهلمِ کشتهشدگانِ اعتراضات اخیر
برای من
یک تاریخ در تقویم نیست؛
یک لرزش ناگهانیست در قلب،
وقتی به یاد میآورم
آدمها فقط برای خواستنِ زندگی
چطور جان دادند.
امروز
برای آنها شمع روشن نمیکنم؛
من
دل روشن میکنم
به این که نامشان
از حافظهی این سرزمین
پاک نخواهد شد
