ای خاکِ ما، ای سرزمین شور و خون،
تو را میستایم که در دل طوفانها،
باز هم قامتت راست است،
و حتی وقتی تاریکی بر کوچهها سایه انداخته،
دلهای ما روشن است.
کتاب «کیمیاگر» نوشتهی پائولو کوئیلو، داستانی نمادین و الهامبخش دربارهی جستوجوی انسان برای یافتن معنای زندگی و تحقق رؤیاهایش است. قهرمان داستان، چوپانی جوان به نام سانتیاگو است که در جنوب اسپانیا زندگی میکند و زندگی ساده اما آرامی دارد. با این حال، در درون خود احساس میکند که چیزی فراتر از این زندگی معمولی در انتظار اوست.
چشمانمان هنوز تصاویر خونین خیابانها را فراموش نکردهاند؛ خیابانهایی که به جای صدای زندگی، با فریادهای اعتراض و اشک جوانان آغشته شد. هزاران نفر که فقط خواستار آزادی، عدالت و کرامت انسانی بودند، زیر مشتهای آهنین سرکوب جان باختند. هر قطره خونی که ریخته شد، نشان از ناکامی حکومتی دارد که به جای شنیدن صدای مردم، سکوت و زور را انتخاب کرد.
در رأس این قدرت، نام علی خامنهای قرار دارد؛ نامی که با تصمیمها و فرمانهایی که صادر میکند، سرنوشت میلیونها ایرانی را رقم میزند. او نمادی است از اقتداری که با خون شهروندان تثبیت میشود؛ اقتداری که به جای حفاظت از مردم، خشونت و ترس را بر جامعه تحمیل میکند. جوانانی که در اعتراضات اخیر کشته شدند، نه فقط قربانی سرکوب فیزیکی، بلکه قربانی ساختاری شدند که صدای آنها را بیاعتبار میپندارد و هر فریادی را با گلوله پاسخ میدهد.
و با این حال، امید در دلها خاموش نمیشود. هرچند خیابانها پر از درد و اشک است، دلهای مردم هنوز میتپد و خواست آزادی و عدالت را فریاد میزنند. تاریخ خواهد نوشت و حقایق پنهان نخواهند ماند. قتلعامها و سرکوبها هرچند شاید در لحظه سایه سنگینی بر جامعه بیندازند، اما نمیتوانند خواست آزادی و کرامت انسانی را نابود کنند.
قلمت بشکند، ای تاریخ،
اگر ننویسی که در حکومت اسلام و قرآن و اهلبیت و روحانیت،
بر این مُلکِ خسته و این ملتِ بیپناه چه گذشت…
اگر ننویسی چگونه واژهها را از مردم گرفتند،
چگونه ترس را به خانهها بردند،
چگونه امید را در صفهای بلندِ وعدهها گم کردند.