میشنوی صدای پایش را…
وقتی بروی برگهای خشک شده قدم میزنم ،صدای خش خششان طنین پاییز را توی گوشم مینوازد…
صدای خزان میدهد…
من این روزها انگار دارم صدای خزان را بیش از پیش میشنوم…
یادت نرود تا چیزی پایان نیابد ،آغازی نو را نمیشود در انتظارش بود
یادت نرود صدای خزان بلند شود بعدش باید منتظر بهار بود…
من هر لحظه صدای خزان را قویتر میشنوم…
دیگر وقتش شده
پایان…
شروعی نو و سبزتر
میشنوم صدای پایانشان را، صدای شروع دلنواز آزادیمان را…
چنان پایکوبی خواهیم کرد که صدای خش خش وجودیت پایان یافتشان را به گوششان برسانیم…
من فریادم…من طنین آزادی را میخانم…
ارزش من بالاتر از آن است که هم چون بغضی فروخورده بمانم…