همیشه باور دارم که میان من وآزادی یه دیوار هست ، دیواری از جنس ترس و هراس…
گذشتن ازش برای خیلیا آسون نیست چون دقیقا نمیدونن چه حس رهایی قشنگی پشت اون دیوار هست…
وقتی عمیقتر بهش فکر میکنم این دیوار وجود خارجی نداره و منم که باترسهام ذره ذره وجودشو ساختم… پس تخریبشم دست خودمه..
من اینو چندین بار توی طول زندگیم تجربه کردم در مسائل مختلف..چقدر زیبا بود حس رهایی بعد از فروریختن اون دیوار خودساخته….
همه چیز دست منه…
دیشب خواب میدیدم که یه پرنده رهام که دارم آسمون رو با بال های فراخم درمینوردم…
از قفس آزاد شدن…
گفتم قفس، یاد یکی از نمایشگاهام به اسم راز ققنوس افتادم که اتفاقا اسم اصلیش راز قفس بود…
ولی خب نذاشتن دیگه….گفتن سیاسیه!!…
نمیدونم شاید ترسیدن حتی از یه اسم نمایشگاه…
نکنه طعم رهایی رو به یاد بیاره و نتونن عواقبشو درست کنن…
همین…