آزادانه قلمم را میرقصانم بروی کاغذی از جنس مفهوم آزادی …
اب ،برق ،گاز را مجانی میکنیمآن زمانها شاید فکر میکردیم برای خودمانسهمی از کشور برای مردمان خود سرزمیننه انگاریداستان طوری دیگر بود
که با نامش انقلابی از جنس آزادی به پا خواست…
میشنوی صدای پایش را…
وقتی بروی برگهای خشک شده قدم میزنم ،صدای خش خششان طنین پاییز را توی گوشم مینوازد…
صدای خزان میدهد…
گذشتن ازش برای خیلیا آسون نیست چون دقیقا نمیدونن چه حس رهایی قشنگی پشت اون دیوار هست…
سی سال فردوسی برای شاهنامه زحمت کشید تا حتی کلمه ای بیگانه با وجودیت فارسی در اشعارش به کار برده نشود…
برای ارج نهادن به زبان پارسی اصیل…
ما ایرانی هستیم از نژاد آریاییان…