آزادانه قلمم را میرقصانم بروی کاغذی از جنس مفهوم آزادی …
، مینویسم برای پرستو اینبار
تو فقط آواز نخواندی؛ تو روایت زنی بودی که در سرزمینی پر از دیوار، هنوز جرأت رؤیا دیدن دارد.
……… فقط شما را به نگاه دعوت میکنم
نویسنده شما باشید…..
ایرانم🤍
از خون جوانان وطن، هنوز لاله میدمد…
سرزمینی که هر وجب خاکش با رؤیاهای نسلی جوان آمیخته است؛ نسلی که خواست زندگی کند، بخندد، آزاد نفس بکشد و آیندهای روشنتر بسازد.
قلم در خون میزنم،از خونِ دل… از همان سرخیِ خاموشی که سالها در سینه مانده و کسی صدایش را نشنیده است.